🌿طاهر 🌿 (ارسالی دوست عزیز احسان محمدی)

 

🌿بی قراری درد مشترک ایرانی …

بی قراریم. سال هاست که سر آرام به بالش نمی گذاریم. انگار از سینه بی قراری شیر خورده ایم که این همه پر آشوبیم.

خانه می مانیم بی قرار خیابانیم، به خیابان می رویم تشنه خانه ایم، پول دار می شویم آرامش درویش ها را آرزو می کنیم، فقیر می شویم آسایش پولدارها را حسرت می خوریم.

مسافرت می رویم دلتنگ خانه ایم، از سفر برمی گردیم بی قرار جاده ایم، پیاده می رویم شتاب داریم، رانندگی می کنیم عجله داریم، بد می خوابیم، خسته بیدار می شویم و بی قراریم …

گاهی فکر می کنم حق با بیژن_نجدی است. نکند ما بیماری «طاهر» را گرفته ایم؟

🍀او در داستان «گیاهی در قرنطینه» می نویسد:

دکتر کف دستش را از پیشانی طاهر برداشت و گفت: این سرخک نیست.

میرآقا گفت پس چیه؟

پسوریازیس.

+ یعنی چی؟

– داء الصدف.

میرآقا باز هم گفت: یعنی چی؟

– کهیره… یه جور مرضه، مرض ترس…

+ ترسیده؟ طاهر من؟ از چی؟

– نمی دونم، همه ما می ترسیم، مگه تو نمی ترسی؟

+ اگر طاهر یه طوری بشه… آره… می ترسم.

_ ببین میرآقا، آدم یا از چیزهایی می ترسه که اونا رو می شناسه، مثل چاقو، مثل تنهایی، یا از چیزهایی که اصلا نمی شناسه، مثل تاریکی، مثل وقتی که با هر صدای در خیال می کنی اومدن بگیرنت، مثل مرگ، ولی مرض طاهر این جور ترسها نیست، اون داءالصدف گرفته، یه ترس ارثی…

داءالصدف از ترس هایی که نسل به نسل به آدم می رسه، فکرش رو بکن پدر پدر پدر پدربزرگ تو یه روز از خونه اش میاد بیرون، می بینه سر گذر، یه تپه از جمجمه، از دست و پای مردم، توی محله اش درست کردن…

خیال می کنی اون چیکار می کنه؟ داد می کشه چرا؟ می زنه خودشو می کشه؟ نه، رنگش می پره، شاید هم میره یه گوشه، شکمشو مشت می کنه و بالا می آره، چشمهاش پر از اشک می شه، اما اون اصلا نمی فهمه که مال استفراغشه یا گریه اس…

بعد وقتی که بچه دار می شه فقط خوشگلیش نیست که به بچه اش ارث می رسه، ترسش هم هس، آره… ارث، ارث، ارثیه، از این بچه به اون بچه، از این نسل به نسل دیگه… تا این که یهو، یه طاهری پیدا می شه که اینطوری می افته روی زمین و زخمهاشو می خارونه… زخم های ترس رو…

احسان_محمدی🌱  🌱

دسته‌بندی‌ها: ارسالی اعضا,فعالیت ها

برچسب‌ها: ,,,

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.