داستان کوتاه خاطرات یک روز فرد پسویی(ارسالی مریم عزیز از مازندران)

داستان کوتاه

خاطرات یک روز فرد پسویی

تابستونه ؛به مهمونی دعوتم!
اووم..کدوم لباس رو بپوشم ؟
این نه…اینم که استین حلقه ای،اینم که سه ربه.
نگاهی به دستام می ندازم ،اگه سه ربم بپوشم باز دستام پیداست.
میرم جلوی آینه ..گردنمم که افتضاس.
بر می گردم و تمام لباس هارو می چپونم تو کمد .
یقه اسکی ساده ای می پوشم

* * *

توی مهمونی نشستم،جمعیت زیاده ،کولر جوابگو نیست ؛شره ی عرق رو روی ستون فقراتم حس می کنم .بدنم به شدت می خاره .
نگاه اطرافیانم به لباس به شدت زمستونیم توی چله تابستون خجالت زدم می کنه.
دستمالی بر می دارم می رم سمت سرویس بهداشتی ،تنها جایی که نگران نیستم کسی سر زده بیاد.
عرق تنم رو خشک می کنم ،بی فایدست !
شروع می کنم به خاروندن ؛

خش…خش…خش..خش

😥با اینکه عرق دارم پوستم خشکه
لباسام و میدم پایین ،حواسم به به خونریزی جای پلاک هام نیس
وایِ من ؛لباسام سفید بود ..از عصبانیت می خوام خودم و حلق آویز کنم .
به اجبار بهونه ای میارم و میرم خونه!!☹

* * *

تلفنم زنگ می خوره،دوستامن ؛قراره استخر می زارن .دلم می خواد برم اما نمی تونم .
درسم و بهانه می کنم و نمی رم.

* * *

شب قراره خاستگار بیاد ،اما هیچ کس خوشحال نیس.
مادرم دلنگرانه از قبول نکردن پسره
بابامم نگران حال خودم
اما من می دونم ته داستان چیه
یه نه قاطع با یه جمله ضمیمش
“شما لیاقتتون بیشتر از منه”

دسته‌بندی‌ها: ارسالی اعضا,فعالیت ها

برچسب‌ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.